|
خاطرات، دل نوشته ها و پژوهش های یک دیوانه
|
بسم الله به موفقیت قابل توجهی در طراحی رسیده بودم.. و چون می دانستم این دوست خوشحال می شود؛ برایش نوشتم فلان چیز به ذهنم رسید و اختراع اش کردم... و ساعاتی بعد؛ پیامی از دوست آمد( که حقا تکان دهنده بود): سلام نوشته بود معلم بزرگی که: نگاه موسی (ع) بود که کوه با جلوه حق از منیت تهی شد و دست موسی بود که به اذن حق عصا را اژدها کرد، نه این که هر چشمی به کوه نظر کند یا هر دستی به عصا برسد بتواند محو تماشای دوست شود. دست و زبان و بیان و نگاهت موسایی باد، انشاءالله
پی نوشت یک : به این دوست حکیم و بزرگوار افتخار می کنم. پی نوشت دو : خداوندا؛ ایشان را برای من و تمام شاگردان و دوستانش حفظ کن! پی نوشت سه : خوشا به حال شاگردان این استاد دانشگاه...
[ ۱۳٩۱/٢/۱۳ ] [ ٦:۱٠ ب.ظ ] [ یه انسان ]
[ نظرات () ]
بسم رب الشهدا
هنوز داغ حاج عباس از دل ها پاک نشده بود که روح الله هم رفت... روح الله شکارچی، تکاور سپاه هفده علی ابن ابی طالب
بدن فوق العاده روزیده ای داشت... به کارش عشق می ورزید... حرکات تیزش هنوز جلوی چشمانم هست...
باورم نمی شود... باورم نمی شود...
واقعاً روح الله بود که در برف یخ زد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
روح الله!! باورم نمی شه
خوش قامت و قد بلندم..! واقعا این تویی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ [ ۱۳٩۱/۱/٦ ] [ ۱۱:٥٠ ق.ظ ] [ یه انسان ]
[ نظرات () ]
بسم الله و مثل فردایی بانو قمی می شود و قم آسمانی!
هر ساله، بیست و سوم ربیع الاول در قم مراسم نمادین و شیرین استقبال از حضرت معصومه برگزار می شود..
از عظمت حضرت همین که امام رضا خطاب به حضرت در زیارت نامه شان می فرمایند: یا فاطمة اشفعی لنا فی الجنة
خانم جان! خودتان مراقب معصومه ی خواهرم باش.. [ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ۱٠:٢۱ ب.ظ ] [ یه انسان ]
[ نظرات () ]
هو الرحمان دوستان عزیز، به غرفه ام دعوت هستید... [ ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ ] [ ٢:٠۸ ب.ظ ] [ یه انسان ]
[ نظرات () ]
هو المحبوب
خیلی سخت است صدای گریه ی عزیزی را بشنوی..
در حالی که آن عزیز، موقع گریه کردنش به تو پناه می آورده اما این دفعه بدون توجه کردن به علاقه، محبت عشق و غرور و حسادت اش خودت عامل گریه اش باشی...
همین.. [ ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ ] [ ۱٢:٠٠ ق.ظ ] [ یه انسان ]
[ نظرات () ]
بسم رب الشهداء و الصدقین فقط و فقط و فقط... در تاریخ اطلاعات دقیقی از نام و قوم قبیله اش آورده نشده است...
[ ۱۳٩٠/٩/۱٠ ] [ ۱٠:۱٥ ب.ظ ] [ یه انسان ]
[ نظرات () ]
بسم الله
دوباره آسمان ، زمین را سفید پوش کرد و برف دانه دانه، لطیف مثل پنبه به زمین می نشیند...
و چه لطیف است... محبت الهی در کم کم ریختن برف قابل مشاهده است... ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۸/۱۸ ] [ ٤:۳٥ ب.ظ ] [ یه انسان ]
[ نظرات () ]
هو الرحمان
تقدیم به بابا :
با برادر عزیزم بازی می کردم... گرم بازی بودیم... تصمیم کبری را تازه خونده بودم
غرق بازی شده بودیم... از شدت بازی به نفس نفس افتاده بودیم... بالا پایین پریدن و دنبال هم دویدن... ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٧/٢۱ ] [ ٧:٥٠ ب.ظ ] [ یه انسان ]
[ نظرات () ]
هو الخالق
آفتاب به رنگ طلا در آمده بود! ... سر صبح یکی از جوجه ها به دنیا آمده بود... اما دیگری در تخم زندانی بود. نگران شده بودیم که شاید عالم خاکی را هیچ وقت نبیند... خواهرم صدایم کرد و خواست که به زیر زمین بروم... ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٦/٢٢ ] [ ۳:٤٥ ب.ظ ] [ یه انسان ]
[ نظرات () ]
بسم الله الخالق
در پست قبلی تعریفی از محوطه ی دکل و بیشه کردم...
و اما این دفعه باید بین زمین و آسمان با قرقره وصل باشم... ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٦/۸ ] [ ۳:٠٠ ب.ظ ] [ یه انسان ]
[ نظرات () ]
بسم الله
چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم چو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم به امید آن که جایی قدمی نهاده باشی همه خاکهای شیراز به دیدگان برفتم
دو سه بامداد دیگر که نسیم گل برآید بتر از هزاردستان بکشد فراق جفتم [ ۱۳٩٠/٥/٢٩ ] [ ۱٢:٠٠ ق.ظ ] [ یه انسان ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳٩٠/٥/٢۸ ] [ ۱:٢٢ ب.ظ ] [ یه انسان ]
[ نظرات () ]
هو الرحمان
... در محوطه که نگاه می کردی؛ اولین چیزی که توجه را جلب می کرد دکل دیلاق بزرگی بود که پایین آن بزرگتر و بالای آن کوچکتر بود. با این که ابتدای صبح بود، به دلیل شرجی بودن هوا همه ی پیشانی ها شبنم بسته بود!
بیشه واقعاً زیبا بود... ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٥/۱۳ ] [ ۸:۱٤ ق.ظ ] [ یه انسان ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |