بسم الله الرحمن الرحیم

 

 عکس کتاب جغرافیای چهارم ابتدایی..

دریاچه بالای کوه!

از همان لحظه ای که دیدم با شوق کتاب را به مادرم نشان دادم و مادر مهربانم با لبخند گفت : آره، میگن بالاش دریاچه هست..

و خواستم آنجا بروم..

فرمودن : سخته، صبر کن باید بزرگ بشی..


**

دوشنبه 28 مرداد عزم سفر کردم؛ هیچ نداشتم..

کوله پشتی اداری؛ کفش نامناسب، پتوی مسافرتی نازک و کیسه خوابی که توش لرزیده بودم.

تونستم چکمه ی چرمی مناسب پایم گیر بیارم که باز مشکل...

چرم نبوک! نفوذ پذیر مقابل آب

چند قوطی کنسرو و تعداد زیادی شکلات راهی شدم.

**

به استان اردبیل رسیدیم..

کوه های بلند، جاده های کوهستانی خبر از نزدیکی به سبلان می داد

 

و و نزدیکی های غروب، راننده از سمت چپ قله ی سبلان را نشان داد..

می خواستم برگردم..

با دوستان می گفتیم چقدر بلند هست!

بی اغراق یک لحظه از عزم ام پشیمان شدم..

این عکس از اینترنت هست

**

به جاده های پیچ در پیچ شاه بیل رسیدیم.

لحظه خروج از اتوبوس سرما ، قابل توجه بود

**

باید تا ارتفاع 3600 متری با سواری می رفتم؛ ماشین های LAND OVER ساخت انگلیس؛ محلی هایی که هم قیمت خون پدرشون کار می کردند و ...

 

نصف شب، حرکت جیپ روی زمین خاکی، جاده ای بد و کوهستانی که مدام بالا و پایین پریده می شدیم.

دو خانم همسفر بودن که شیطنت ام گل کرد.

راننده جیپ از محلی ها و امداد رسان های کوه بود

و شروع کردم  از مرده های کوه پرسیدن

و هر قدر می پرسیدم بیشتر جواب می داد و از قیافه جنازه ها هم پرسیدم.

- یکی هفته پیش تو یخچال دوم پرت شد، مغزش بیرون پاشید و یه دست و پایش هم قطع شد، به زور جنازه اش رو منتقل کردیم..

**

برای هم هوایی، عادت کردن به کمبود اکسیژن شب باید در پناه گاه اتراق می کردیم

چادرها برپا شد که مهمان ناخوانده آمد

خرس!

و چادر در کنار محل عبور خرس ها پربا شد.

شب، حین لرزیدن و خوابیدن در کیسه خواب، صدای خرس را شنیدم که آمد و با دهانش، بشکه آهنی سطل آشغال را بلند کرد و زمین کوبید!

عکاس یکی از احمق ترین افرادی بود که در طول زندگی دیدم، در چشم خرس فلش زد!

 

و شب را در ارتفاع 3600 متری از سطح دریا ماندیم.

بدن باید به کمبود اکسیژن عادت کند و در اصطلاح کوهنوردی، هم هوایی گفته می شود.

خرس مذکور از کنار چادرمان گذشت و با دهانش بشکه سطل آشغال را بلند کرد و به زمین کوبید..

***

4 صبح:

با صدای بلند گو ها و داد فریاد بلند شدیم..

گروه کوه نوردان ناجا به سمت کوه روانه شدند. به سرعت آماده شدیم و پشت این گروه حرکت کردیم..

نور چراغ های روی سر مسیر نوری قشنگی ایجاد کرده بود؛ گویی کرم های شب تاب در حرکت بودند..

با کلی سوال و مسائل در ذهنم به حرکت شروع کردیم.

همان اول کوه، یکی از بچه ها در اثر ارتفاع زدگی بالا اورد و یک نفر هم پایش گرفت و دو نفر هم بریدن!

احساسی عمل نکردیم و به چهار نفر گفتیم از ما جدا شوید!

 

قدم های پیاپی و صدای پاه ها،شب کوه و سنگ های زیاد!

حرفه ای تر ها از باطوم کوه نوردی استفاده می کردند و هر نفر خطرات مسیر را به فرد پشت سری گزارش می داد!

همکاری قشنگ با نظامی ها..

GPS گوشی فعال کردم و هر صد متر ارتفاع از سطح دریا اعلام می کردم.

با هر دفعه اعلام کل گروه انرژی می گرفت..

کم کم گروه خسته و به نماز صبح نزدیک می شد

صحنه ای بی نظیر دیدم، در ارتفاع 4200 متری بودیم و بالاتر از صبح صادق

بینظیر بود و ایستاده نگاه می کردم..

محو عظمت خدا

و اقامه نماز صبح..

 

سنگ های پی در پی، مسیر علامت گذاری شده با پرچم ها.. و خستگی کوه!

 

این جماعت دنبال چه هستند ؟

خدا چرا اینجا را خلق کرد ؟

مدام در ذهنم رفت و آمد می کرد..

از 4200 به بالا تمام کوه های زمین فاقد پوشش گیاهی اند.

در 4400 کل گروه استراحت کرد و بریده بودم.

فکر کردم کسی شدم که تا این ارتفاع بالا آمدم!

چند پرنده ظریف، شبیه گنجشک شاد و سرگردان؛ با انرژی سر صبح پرنده ها مدام در پرواز بودن، شاد و جیک جیک کنان..

از خستگی خودم شرم کردم!!

 

و خدا در این ارتفاع و برهوت هم روزی می دهد!!

رقیق شدن جو را حس می کردم.. سردرد های خفیف ناشی از رقیق شدن جو!

 

راه سنگ های زیبا داشت! هنرنمایی ها خدا، مناظر بکر طبیعت

و مسیری که تمیز بود و اثر زیادی از حرکت آدم ها رویش نبود!!

 

سنگی زیبا چشم ام را گرفت و محو هنر نمایی سازنده آن شدم..

 

کوه های سر در هم کشیده، ستون های زمین!

 

و کم کم سنگ محراب را دیدیم..

غول مرحله آخر؛ بعضی ها پشیمان شدن اما با روحیه دادن های پیاپی به راه افتادیم...

 

**

خستگی شدید، اما بوی موفقیت می آمد..

پشت سنگ محراب رسیدیم، آفتاب کاملاً برامده بود!

همدیگر را از خوشحالی در بغل کردیم.. حتی با نظامی ها که اسم شان را هم نمی دانستیم رو بوسی کردیم

هدف مشترک، خوشحالی مشترک به بار آورد..

خوشحالی رسیدن به هدف! موفقیت..

 

و سر انجام به کفی رسیدیم..

این جا، سبلان، همان دریاچه معروف..

غرق در خوشحالی

سجده های شکر

هورا کشیدن بچه ها

محو شدن طبیعت

انصافاً جای بکر و تمیزی بود، خداروشکر دسترسی مردم به این دریاچه خیلی کم است!

و هم گروهی احمقی در آن کمی اکسیژن، شروع به روشن کردن سیگار کرد!

هوای بکر و دود!

و می گفت عکس می گیرم به اثبات این موضوع که

ورزش، دشمن اعتیاد نیست

 

و بخاطر رقت جو، 20 دقیقه سیگارش طول کشید، اما خسته نشد و سنگر دخانیات را ترک نگفت!!

 

عکس گرفتن های یادگاری شروع شد، یکی دو تا از بچه ها سرگیجه گرفته بودن و خیلی وقت ماندن در آن فضا را نداشتیم؛ ژست های مختلف و نهایتاً عکسی از خودم

روایت گر شیرینی رسیدن به آرزوی بیش از ده ساله ام، آرمان دوران کودکی ام و ...

 

پی نوشت:

آرزوی بعدی ام این است برم کوه های ماه را فتح کنم..