وقتی تصمیم به شروع کار گرفتم، به سایت کنفرانس وارد شدم و آخرین مهلت ارسال مقاله را بررسی کردم. به میلادی نوشته بود. به تقویم نگاهی کردم. وقتی به شمسی برگرداندم، معلوم شد که 25 خرداد آخرین مهلت ارسال مقاله هست. عجب مصیبتی! 15 روز قبل از کنکور ...

چاره ای نبود. باید تا خیلی نزدیک کنکور نشده این کار را تمام می کرد. با دکتر مشورت کردم. پس از بررسی های زیاد و حذف کردن بخشی از زمان استراحت، الکترود را طراحی کردم. فایل های طراحی الکترود را برای یک شرکت در تهران فرستادم تا الکترود ها از روی کاغذ به دنیای واقعی پا بگذارند. با بد قولی شرکت، ساخت الکترود 10 روز به طول انجامید. بالاخره الکترود را گرفتم.

به پدرم گفتم سولفوریک می خواهم. از پدرم خواهش کردم تا برایم سولفوریک اسید فراهم کند. پدرم این کار را برایم نکرد.

... پنج شنبه غروب بود . زنگ زدم پژوهش سرای خواجه نصیر الدین طوسی. آقای کرمی گوشی را برداشت

-بله؟

-سلام آقای کرمی

-سلام میرزا

-آقای کرمی یه کمکی اسید سولفوریک می خوام.

-بذار با استاد شیمی این جا صحبت کنم

و نهایتاً بنا شد سولفوریک اسید را از پژوهش سرا بگیرم.

همراه برادرم به پژوهش سرا رفتم.

پژوهش سرایی دو طبقه، با یک تابلوی کج و کوله و زنگ زده. روی هم نکبت بار. به زور رویش می توان خواند : پژوهش سرای دانش آموزی خواجه نصیر الدین طوسی

 

ادامه مطلب را ببینید

 


وارد شدم. چند پله بالا رفتم. صورتی با موهای فر و پریشان، مردی حدود چهل ساله دیدم. گفت سلام میرزا؛ تو دوباره بد موقع اومدی؟ غر زد.

حوصله نداشتم و با بی توجهی رفتم طبقه ی پایین آزمایشگاه رسیدم. آن جا استاد شیمی پژوهش سرا را دیدم. انسانی عالم، با تجربه و دنیا دیده. کمی صحبت های کلی با هم زدیم و احوال پرسی کردم.

نمی دانم، شاید اصرار به تلفظ درست اسم مواد به لهجه ی انگلیسی داشت. یک بطری سولفوریک داد.

عجب آشغالی بود درون آن بطری!!! آبکی، با گرانروی پایین و سیاه. خود استاد آن جا هم گفت این شرکت تولید کننده ی این اسید، محصولاتی بی کیفیت تولید می کند. به هر تقدیر آن بطری کوچک را برداشتم و به خانه آوردم.

مادر عزیزم فرمود: این چی هست؟

مادرم تحصیلات ابتدایی داشت. جرئت نکردم بگویم "اسید".

در جواب مادر گفتم : H2SO4 .

مادرم نفهمید که چه گفتم و مادرم دستور داد: "بذار گوشه ی حیات" . کمی اسید روی دستم ریخته بود ولی بیش از حد رقیق بود. اثری نداشت، توجهی نکردم و دستم را شستم.

... منبع تغذیه نسبتاً ضعیف و قدیمی ای که چندین روز پیش از رایانه ی قبلی ام پیاده کرده بودم را مهیا کردم و با الکترود های نویی که داشتم شروع به آزمایش کردم.

 

... خیلی بد شد، الکترود ها به طرز غم انگیزی خورده می شدند. بعد گفتم شاید ناخالصی های اسید کار خود را کرده باشند.

چون آزمایش را در خانه انجام دادم، زیرپیراهنی تنم بود. زیرپیراهنی ام نخی بود. سر سفره ی ناهار بود. برادرم نگاهی به بنده کرد و گفت با لباست چه کردی؟

نگاهی کردم. ردی مثل آب پرتغال روی پیراهنم بود. از وسط این رد، لباسم از یقه بالا تا 20 سانتی متر پایین تر خورده شده بود. برادر بزرگترم گفت: اسید ریخته روی زیرپوشت؟

مادرم متوجه صحبت برادرم شد. سراسیمه نگاهم کرد. جا خورده بود. نگرانی در چشم هایش پیدا بود. دستور داد سریعم لباسم را عوض کنم. رفتم و لباسم را عوض کردم.

 

ادامه دارد ...