... درگیر کنکور بودم این امتحان عجیب! 10 روزی کارهایم را تعطیل کردم تا وابستگی ذهنی پیدا نکنم.

 

... سه شنبه شب بود. نیم ساعتی می شد که از نماز برگشته بودم. طبق معمول در کتابخانه برای کنکور می خواندم. کتابخانه ای سه طبقه. سالنی نسبتاً بزرگ داشت. خسته شدم. کتاب هایم را جمع کردم. گفتم قدری به مقاله فکر کنم. نگاهی به کف سالن کردم. کف سالن کتابخانه با سنگ پوشیده شده بود. صدای تق تق پاشنه ی خانم ها در راهرو حوصله ام را سر برد. به حیاط کتابخانه رفتم. کتابخانه مان دیوار به دیوار زندان ساحلی قم بود. وقت تنفس زندانیان بود. سر و صدای والیبال بازی کردنشان اعصابم رو بهم ریخت. بد تر از آن داد زدن ها و نعره کشی های این جماعت زندانی. نتوانستم روی کارم تمرکز کنم.

 

ادامه ی مطلب


به پارک آن طرف خیابان رفتم. نزدیک حرم یکی از امام زاده های شهرمان بودم. گنبد سبز رنگی داشت؛ شکل گنبد مخروطی بود. قدری به گنبد نگاه کردم. کاغذ های چک نویسم را در آوردم. ناگهان متولی بی خرد امام زاده قرآن پخش کرد. صدای بلند گو زیاد بود. از کوره در رفتم. وسایل را جمع کردم و رفتم سراغ دوچرخه ام. قفل دوچرخه ام را باز کردم. قفلی بود که شلنگی سبز رنگی بسیار زیبا داشت! تصمیم گرفتم به کانون حضرت مریم بروم، جایی که دکتر ج.خ.ق.ز در آن جا بود.

فاصله ی طولانی را رکاب می زدم. در این حین، به این که به چه صورت آزمایش ها را انجام بدهم فکر می کردم. این که باید کدام کتاب ها را بخوانم و کدام یک را خوانده ام و چطوری باید این ها را تحلیل بکنم.

... ناگهان ذهنم به مسیر منعطف شد. دیدم فاصله ی بسیار کمی با یک ماشین دارم. نزدیک بود تصادف بکنم. به سختی دوچرخه ام را کنترل کردم. ترمز کردم. صدای خش متوالی لاستیک چرخ بر اثر اصطکاک با آسفالت را شنیدم. اگر تصادف می شد از نظر قوانین تقصیر راننده بود ولی به هر حال به بدن خودم ضربه می خورد. تصمیم گرفتم که دیگر روی دوچرخه هم به این مسائل فکر نکنم.

به کانون رسیدم. کانون دخترانه بود ولی بیشتر استادهایش آقا بودند. با نگهبانی هماهنگ کردم و به داخل رفتم. از اتاق آقای دکتر سوال کردم. جواب گرفتم که ایشان در رصد خانه هستند. از پله های آن جا بالا رفتم. به طبقه ی سوم رسیدم. در گوشه ی سالن دری چوبی دیدم که بالای آن نوشته شده بود "رصد خانه" . وارد شدم. دیدم صدا از بالا می آید. راه پله ای باریک دیدم. از پله ها بالا رفتم. راه پله آهنی بود. به اتاق اصلی رصد خانه رسیدم.

آقای دکتر را دیدم که دارد تلسکوپ های آن جا را تمیز و آماده می کند. تلسکوپی بسیار بزرگ و سیاه رنگ. با هیبت بود. اتاقک فلزی آن جا نظرم را جلب کرد. قیافه ی جناب دکتر کنار تلسکوپ 35 اینچی آن جا جالب بود. طوری که روی تلسکوپ خم شده بود، با یک دست تلسکوپ را گرفته بود و با دست دیگر تلسکوپ را تمیز می کرد...

سلام کردم. همان طور که تلسکوپ در دستانشان بود، جواب سلامم را دادند.بعد از احوال پرسی و صحبت های معمولی، ایشان از تلسکوپ فارغ شدند. به سراغ کیف دستی چرمی شان رفتند و کتابی از آن در آوردند. کتاب را به من دادند و گفت : "باید بتونی از این از کتاب مقاله در بیاری"

نگاهی به ادوات کار ایشان انداختم . کار زمینی خودم را با گردش در آسمان ایشان مقایسه کردم. به تحقیق کار بنده خیلی زمینی تر بود ...

کتاب در مورد تولید ، نگهداری و بهره برداری از هیدروژن بود.

بعد ایشان راهنمایی های اساسی در نحوه ی انجام تحقیق و نوشتن مقاله به بنده کردند. البته ایشان دکتری "گرانش ریسمان ها در فضای کیهانی" داشتند و به گفته ی خودشان از شیمی متنفر بودند ولی به هر حال تجربه ی خوبی در زمینه ی تحقیق و پژوهش داشتند.

به خانه برگشتم. شب بود.

فردا صبح دوباره شروع به درس خواندن کردم. یک ساعت به ظهر مانده بود که رفتم اسید سولفوریک 98% بخرم.

ادامه دارد ...