بسم الله الرحمن الرحیم

 

... بعد از خستگی معمول و روزانه دانشگاه و اقامه نماز مغرب، با هم اتاقی عزیزم، حسن عزم "100 متر" کردیم.

حدود یک کیلومتر راه رفتیم تا به منطقه "100 متر" رسیدیم. جاده داخل تپه ها پیچ و تاب می خورد. آرام آرام دل به جاده ای زدیم که نه می دانستیم انتهای آن چیست و نه عبور و مرور خاصی داشت. فقط یک تابلو ابتدای آن بود.

"قانیارق پنج کیلومتر"


محوطه ساختمانی در اوایل راه بود که نور افکن های آن، اذیت می کرد.

ما بودیم و پای پیاده و یک چراغ قوه، یک لیزر قوی و گوشی که GPS آن روشن بود.

 

قدم قدم می رفتیم، جاده هر قدر بیشتر پیش می رفت تاب های آن بیشتر می شد، تا جایی که دیگر نوری از شهر وجود نداشت.

ما بودیم و طنین جیر جیرک ها

و آسمانی که حالا رخ اش را نشان داده بود

آرامش مطلق

سکوت

و بجز آسفالت زیر پایمان، هیچ نشانه ای از فعالیت های انسانی نبود

قدم قدم می زدیم و به همه چیز فکر می کردیم

خانواده، غربت، خلقت، هدف زندگی، ازدواج

 

تا اینکه کمی از حسن فاصله گرفتیم و روی آسفالت کف جاده دراز کش خوابیدیم

پرواز به سمت آسمان بی انتها

الان که این مطالب را می نویسم بغض کرده ام.

 

در آسمان زیبا غرق شدم، سوسوی ستارگان، رقص ستاره یمانی، ماهی که فقط هلال نازک و سفیدی داشت

و موسیقی دل نشنین جیرجیرک

 

دوباره پیش حسن امدم و قرار شد کمی جلوتر برویم

مشغول صحبت ها و درد دل ها بودیم که حسن گفت ساکت

انگار که کشف مهمی کرده

ساکت شدیم

 

تک تک بود

تک تکی که خیلی لطیف نازک بود

 

بله!

خودش بود

 

چشمه کشف کرده بودیم. چشمه ای کوچک که یک مشت آب در چند ثانیه پر می کرد.

از دیواره کنار جاده فاصله قطره قطره می ریخت و کمی پایین تر هم به دل زمین می رفت

 

دست زیرش گرفتیم. عجب آبی. خنک و زلال و گوارا

دیگر همه چیزمان تکمیل بود، سکوت آرامش ، شب ، ستاره ها و صدای جیرجیرک

آب فقط کم بود که آن هم رسید

 

وضو گرفتیم و دوباره از هم جدا شدیم

هر دو از هم جدا شدیم و به نماز پرداختیم. واقعا سر شوق آمده بودیم.

 

نگاهم به ساعت بود که یازده و نیم را نشان می داد . می دانستیم دوازده به بعد حضور در خوابگاه دردسر است و باید زودتر برگشت.

 

به حسن گفتم بلند شو. قامت بلند اش ایستاده شد و با هم برمی گشتیم.

حسن دست هایش را مثل یک هواپیما باز کرده بود و به سمت شهر

اولین نوری را که دید، برگشت به سمت انتهای جاده، گفت

خدا ممنون، خداحافظ

 

برگشتیم به زمین، به شهر، به اراک، به خوابگاه ...

 

 

*

پی نوشت: قرار بود این خاطره را در وبلاگ هایمان بنویسیم. حسن آقا نوشت اما بنده سه سال خلف وعده کردم.

نسخه زیبای ایشان از خاطره

http://khodagooneh.persianblog.ir/post/18