به نام خالق بی همتا

 

... دست ها را در جیب هایم فرو برده بودم. ولی باز سرخ شده بودند. قدم زنان در کوچه ی خاکی راه می رفتم. به زمین فوتبال رسیدم. زمین خاکی که هر روز درونش تنهایی راه می رفتم و بعد از مدتی مادرم به دنبالم راه می افتاد و با عجز خاصی می فرمود" سر ظهر برگرد خانه."


همه جا سفید شده بود. کتانی پایم بود. از کوچه ی خاکی مان گذشتم. نگاهی به درختان انداختم. باغ هایی که تا چندی پیش هر روز با خواهرم در آن می دویدیم. به نهر یخ بسته رسیدم. نمی دانستم طول این نهر چقدر بود. فقط می دانستم عرض اش به اندازه ی یکی از این چهار چرخ ها بودنیشخند پلی روی آن بود.

زمانی که با دوچرخه ام روی آن چپ کردم و سرم شکست پدرم با چشمانی سرخ به دکتر می گفت "سر بچه ام به بتون خورده". آن زمان نمی دانستم بتون یعنی چی.

 

از کنار نهر رد می شدم. تکان شدیدی خوردم. یکی از دوست هایم رو دیدم که به زیبایی می خندد و دوان دوان فاصله گرفت. بازوی راستم تیر کشید. همان طور که با دست چپم بازویم را گرفته بودم به دنبالش دویدم. او هم می دوید.

چند قدمی مرز دنیای کوچکی که مادر و پدر از روی مهر برایم تعیین کرده بودند رسیدم. مادرم گفته بود به این جا که رسیدی دیگه نباید جلو تر بروی. تازگی فهمیده بودم به این مکان سیاه رنگ که بابا هر روز با موتور از آن عبور می کند خیابان می گویند. برایم همواره تنفر داشت. چون حق عبور از آن را نداشتم.

دوستم در آخر دنیا مانده بود. کم آورده بود. سنگی برداشتم و به طرفش دویدم. او هم از سر ناچاری به روی جوب رفت. دیدم درون آب غرق نشد. فقط سر خورد و با کمر روی آب ماند تعجب بابا گفته بود که روی جوب یخ زده است. نمی دانستم یعنی چی این همه آب سفت شود. 

به هر حال دوستم با پهلو روی این لایه ی یخی افتاد. گریه کرد. بسیار ناراحت شدم. تمام عصبانیت ام به غصه خوردن برای دوستم تبدیل شد. نزدیک گریه کردنم بود. روی لایه ی سفت سفید رنگ جوب رفتم. منم سرخ خوردم ولی روی لایه دراز کش نشدم. به کمرش دست زدم و گفتم "محمد بلند شو." خندید و بلند شد.

آن طرف جوب دیدم که بچه ها بدون این که پاهایشان را بردارند راه می روند تعجب از حرکتشان تقلید کردیم. و تا شب با محمد روی یخ ها سر خوردیم لبخند