هو العالم

 

در این لحظات؛ خاطرات عمر رفته در نظرگاهم نشسته بود که ... :

 

در آن ایام، هنوز از دیسکت های فلاپی استفاده می شد.

یادش بخیر..

پر سر و صدا بودند

CD رایتر هم لوکس بود و حرفه ای ها این ابزار مهم را داشتند...

فلش هم فوق العاده گران بود، تازه آمده بود و کمتر کسی فلش داشت


هنوز بالای لب هایم سبز نشده بود؛ سوم راهنمایی شایدم اول دبیرستان بودم..

تیزهوشان، کارگاه رایانه نسبتاً بزرگ و مجهزی داشت.

درست یادم هست، 16 رایانه برای دانش آموزان و یک رایانه هم برای استاد بود.

و یک تخته ی وایت برد که تنها تخته مدرسه بود (که البته کارگاه پیشرفته ترین بخش مدرسه بود و باید هم این ابزار لوکس، به کارگاه تخصیص پیدا می کرد)..

رایانه ها که بعضی دیزلی و بسیار قدیمی بودند، مانیتورهایی با سطح نیم کروی نیشخند

در آن ایام، درس رایانه داشتیم، هر جلسه به کارگاه می رفتیم و بیشتر از رایانه، به بازی های دوبعدی، خصوصاً بازی تانک مشغول می شدیم

***

تکنولوژی .NET ، جدیداً خلق شده بود..

البته در ایران هم مدتی طول کشیده بود تا کتب ترجمه شوند.

برنامه نویسی می کردم.

از علاقه؛ از شوق؛ از کنجکاوی

مشغول بررسی محیط Visual  بودم که متوجه شدم ابزاری دارم که می توانم برنامه ام را اجرا کنم، بدون آن که کنار START ظاهر شود و یا حتی در برنامه TASK MANAGER سیستم عامل ویندوز (XP تازگی ها مد شده بود) ظاهر شود..

چه خوب..!

 

کتابی تازه به دستم رسیده بود.

یادم هست؛ از انتشارات ناقوس و عکس آچار فرانسه، نمایشگاه کتاب که رفته بودم وقتی خریدم سرشار از شادی شده بودم

تشنه و تشنه کدها و برنامه هایش را می خواندم، تحلیل می کردم و با رایانه ام پیاده می کردم...

 

بله!؛ اینترنت که فراگیر نبود و همه چیز از کتاب بود؛ حتی علم رایانه...

بالاخره توانستم در زبان برنامه نویسی، فراخوانی فایل از سیستم عامل کنم...

برایم در آن سن عجب موفقیتی بود..

زیبایی به آن بود که استاد و حتی مشاور آنچنانی هم نداشتم...

وای... چه عالمی!

فایل فراخوانده شد؛ عجب لذتی...

آرام تر که شدم، طبق معمول، وقتی ابزاری و دانشی دست پیدا می کردم شرارتم گل می کرد خنده (امیدوارم الان اینچنین نباشم...)

***

ذهنم لحظه ای در خیال رفت..

- فلاپی!

- آره خودشه

***

فلاپی ها، بسیار کند بودند؛ بدتر...

وای به زمانی که روی ICON فلاپی در My Computer کلیک می کردی و فلاپی نبود!

قژ قژی می کرد و سیستم کند می شد..

***

حین راه رفتن به فکر بهم ریختن کلاس افتادم.

- خب، الآن هم من بلدم برنامه بنویسم که پایین صفحه اثرش نباشه؛ بلدم برنامه بنویسم بدون این که تو صفحه نمایش بیاد، بلدم فایل بخونم...

 

ایده به ذهنم رسید و دوان دوان به سمت رایانه آمدم

سرشار از شرارت و شیطنت کودکی

با ذوق برنامه نوشتم؛ حلقه ای که بینهایت بود و مدام فایلی را از فلاپی می خواند...

برنامه نوشته شد

قژ قژ فلاپی خونه به صدا در آمد

***

بی صبرانه منتظر جلسه ی بعدی کارگاه بودم

...

روز موعود فرارسید

از پله های حیاط پایین آمدم و درختان زیتون (همان ها که نبرد زیتون داشتم) را دیدم...

سبزی شان چشمک می زد!

کارگاه رایانه آمدم، برنامه را در بخشی از سیستم عامل ریختم که بلافاصله سیستم عامل بالا می آمد، این بخش را اجرا می کرد..

و عجب سر و صدایی راه می افتاد.

در چند رایانه کلاس ریختم

دوستان بسیار مشتاق بودند که چه کردم و چه می کنم

فقط به چند نفر گفتم و آن ها هم زیرزیرکی می خندیدند

 

و حالا وقت اش بود..

اخر کلاس که کمی شادابی هم بیشتر باشد...

 

RESTART

زدیم و عجب عالمی داشتیم

اعصاب معلم کلاس بهم ریخته بود؛ و من هم شرورانه کیف می کردم..

عجب ویروسی،

اسم انتخاب کردم؛ QODDOOSI01

نام مدرسه مان بود..

**

ظهر شد

نماز جماعت رفتم...

امام جماعت به زیبایی از حق الناس وبیت المال گفت...

**

فردای آن روز به بهانه اینترنت شرمنده و پشیمان پای همان سیستم ها رفتم...

و برنامه را پاک کردم...

 

 

و السلام..

 

پی نوشت :

دوران کودکی هم عالمی بود؛ به چیزهایی شاد می شدیم و چقدر شرارت هایمان کوچک بود..

عطر و بوی پول و کار و مادیت و ازدواج و ... نگرفته بودیم!

چه آرمان هایی داشتیم و الان ...