فرار از مدرسه (آن هم از نوع سمپادی اش)

- اختر هم بگیم بیاد؟

-آره بگو.

 

رفتم پیش جناب اختر

- اختر؛ اختر، پایه ای برا دو در!؟

-آره

استاد پیر، همچنان درس می داد... با عشق و علاقه خاصی تدریس می کرد... گویی دنیای او فیزیک بود... صدایش از همه ی معلم ها بلند تر بود... اما خامی ما بود...

با مهدی طرح فرار ریختیم... باید ابتدا از راهروی آزمایشگاه خارج می شدیم. سپس به یک دوراهی برخورد می کردیم... سپس وارد سالن هشتی می شدیم... مهم ترین قسمت عبور از سالن اصلی بود... سمت چپ مان دفتر راهنمایی ها بود، سمت راست مان اتاق مدیریت مجتمع...

اگر از دوراهی اول راه، راه دیگر را می رفتیم به پارکینگ استادان برخورد می کردیم... فرار بسیار سخت بود...

... گیریم از ساختمان خارج شدیم... بعدش اگر از حیاط اصلی عبور کنیم، تحت دید از کتابخانه هستیم... همچنان طرح می ریختیم...

 

- مهدی اول تو برو. بعدش اختر می ره. بعدش منم می آم. از هشتی و در بقل می ری. پشت پله ها پناه می گیری تا منم بیام...

 

مهدی اول رفت. منتظر بود تا استاد عزیز، سرش را برگرداند... کیف ها را ابتدا بیرون سالن گذاشته بودیم... مهدی با اضطراب از کلاس فرار کرد... همان دم  در آزمایشگاه پایش گیر کرد و کف زمین ولو شد قهقهه خدا را شکر درون راهرو به پهنای زمین کشیده شد... لنگان لنگان پشت پله ها پناه گرفت...

اختر هم رفت ... اختر با فاصله ی دقیقه ای از فرار کرد... اما تجربه ی مهدی تکرار نشد...

 

... حالا نوبت خودم بود... مشکل این جا بود؛ زمانی که سر کلاس بودم؛ چنان با استاد بحث می کردم که آثار خستگی در چهره ی استاد پدید می آمد... اگر در می رفتم بسیار واضح بود... دل را به دریا زدم... استرس داشتم... اما فرار کردم...

به دوراهی رسیدم... سپس هشتی را پشت سر گذاشتم... پشت یک ستون پناه گرفته بودم... در آینه یکی از معاون ها را دیدم... پناه گرفتم... از سمتی دیگر سایه ای دیدم... همچنان قلبم می تپید... گویی بلندگو درون قلبم گذاشته بودند... بالاخره سالن آرام شد... نگاهی به دفتر راهنمایی کردم... دیدم آبدارچی جلوی معاون ایستاده است... به سرعت پشت پله ها رفتم و با چابکی تمام از سالن خارج شدم...

- چرا اینقدر دیر آمدی؟

- چی کار کنم دیگه؟ کسی تو راهرو بود...

درخت های زیتون را دیدم... اختر مامور شناسایی پارکینگ شد تا ببیند کسی قصد حرکت دارد یا خیر...

-بچه ها کسی نبود...

حالا باید می دویدیم... برای کم شدن زاویه ی دید، باید از کنار ساختمان حرکت می کردیم... سپس به سمت درخت های زیتون دویدیم...

فرار اصلی شروع شد... می دویدیم... سه نفری قدم آخر را پریدیم و جفت پا از مدرسه خارج شدیم... پشت سر را کنترل کردیم... کسی نبود...

- دیگه تموم شد

- نه بابا، ممکنه ع. از این سربالایی بالا بیاد...

 

سرازیری حدود 100 متر بود... آن را هم دویدیم و درون پارک پناه گرفتیم...

- این پیروزی، مبارک باد این پیروزی...

سه تایی می خواندیم...

***

فردا آن روز مدرسه آمدیم...

 

- مرتضی، "ر" گفت شنبه بیایید اتاقم...

 

تو دلم گفتم 

- ای لعنتی، پدر سوخته کی من رو گزارش کرده...

 

***

همراه مهدی پیش استاد "ر" رفتیم... او ما را دید... سرهایمان پایین بود... زد زیر خنده...

ما هم خندیدم...

 

- ببین بچه ها، خوب اگه دوست نداشتین سر کلاس باشین می گفتین نمی خوام باشم... چرا این کار زشت رو انجام دادین...

- شرمنده ...

- آقا رفیق ناباب بود و ذغال خوب...نیشخند

- آقا ببخشید دیگه، تحت تاثیر نیروی گریز از مرکز این درس قرار گرفتم... نیشخند

 

 

***

از مدرسه فارغ التحصیل شده بودم... هفت سال تحصیلم مثل برق گذشته بود...

 

حدود دو ماه از شروع دانشگاه گذشته بود... به آقای ع پیامک زدم :

 

"هر وقت دیر به دانشکده می رسم و یا غیبت می کنم و یا از کلاس فرار می کنم، تو دلم می گم خدا رو شکر دانشگاه آقا ع نداره..."

/ 27 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قاصدك

[گل] قرقره اي در دست ريسماني پاره و باد كه بادبادك را مي برد و من كه خاطره را ....!!!!! [گل] آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآپم سر بزن !!![لبخند]

شکیبا

وبلاگ خیلی قشنگ و زیبایی داری امیدوارم موفق باشی[گل]

نسرین باقری

سلام .ممنون از حضورتان در وبلاگ من و دخترم. از پست آخر رازینه عزیز خیلی دوست داشتم که به وبتان سر بزنم که شما پیش دستی کردید. بچه زرنگها هم مگه از درس و مدرسه فرار می کنند؟[چشمک] امیدوارم همیشه موفق و پرتوان باشید.[گل]

باستاره ها

سلام گرامی. در جلسه دفاع چه گذشت؟! منتظر حضورتون هستم.[گل]

نسرین باقری

سلام. شما با این همه شیطنت و فرار مخترع شدی. اگه بیشتر به درس دل می دادی جای انیشتین بودی..[لبخند]

نسرین باقری

حق چو دید آن نور مطلق در حضور/ آفرید از نور او صد بحر نور آفرینش را جز او مقصود نیست/ پاک دامن تر زاو موجود نیست میلاد نبی اکرم گرامی باد [گل][گل][گل]

s.p

خوشم میاد همه مااسمپادیا سابقه داریم!!![چشمک] موفق و پیروز باشید.[گل]

دانش اموز

راهنمایی زیبا و شیرینی داشتی تا حالا همچین خاطره هایی رو نخونده بودم منکه از راهنمایی چیزی جز گریه نفهمیدم [ناراحت]

بچه ی خوب کیه؟

از خوابگاه هم فرار کردید؟از خونه چطور؟یا از زیر کارهای خونه و خوابگاه؟ نوشته ی زیبایی بود لذت بردم