خشم شب 2

 

اجازه ی صحبت کردن نداشتیم. مانور سنگینی بود. نمی دانستم به کدام سمت روانه شدیم. فقط می دانستم باید از دستور مافوقم اطاعت کنم... متوجه شلیک منوری شدم. دشت را روشن کرد. دوباره با ساعد و سپس زانو به استقبال خاک رفتم. محوطه سنگ لاخی بود. به شدت استخوان هایم درد گرفت. یکی از دوستان که نزدیک ام شده بود روی من شیرجه زد. خیلی دردم گرفت. چهار ده ساله بودم و تحمل وزن زیاد نداشتم.

نور منور از بین رفت. دوباره به مسیر ادامه دادم. حق گذاشتن پاشنه ی پا به زمین را نداشتم. در بین راه فکر می کردم کار بشریت به کجا کشیده؟ به کجا کشیده که مجبورند نصف شب روانه ی بیابان شوند تا یکدیگر را از بین ببرند تعجب تنها چیزی که از این افکار خلاصم می کرد صدای جیر جیرک ها بود. به آسمان زیبا حریصانه نگاه می کردم. آسمان کویر زیبا است... مشغول نگاه به آسمان بودم که این دفعه صدای شلیک کلاش بلند شد. دوباره شیرجه زدم. این دفعه همه ی دست هایم خونی شد. روی بوته ی خار شیرجه زده بودم. به این فکر می کردم که اگر واقعاً در جنگ بود چه پیش می آمد؟ آیا روزی می شود که این مانور ها تبدیل به عملیات نظامی شوند؟؟؟

 

باید اصول پیاده روی نظامی در شب را تمرین می کردیم.

***

دوساعت تمام است که در راهم. خیلی خسته. سرگشته که نمی دانم در کجا هستم. فقط می دانم که دارم ستون را پیگیری می کنم. چندین شیرجه ی پیاپی خسته ام کرده. سرمای شب آزارم می دهد. از آب خبری نیست... هیچ صدایی شنیده نمی شود. حق برقراری ارتباط ندارم... اجازه روشن کردن چراغ هم نیست. گویی آخر دنیا است... خسته و کوفته به مسیر ادامه می دهم چون احتمالش هست روزی مجبور بشوم این گونه از کیانم دفاع کنم... به شهدا فکر می کردم به این که چه کرده اند! این دفعه انفجاری در فاصله ی خیلی نزدیک رخ می دهد. شیرجه نمی زنم استرسفکرم مشغول بود. گرما به شدت سرخم کرد... سنگ ریزه ها به صورتم پاشیده شدند... حتی اجازه ی آخ گفتن هم نداشتم. گویی صورتم سوراخ سوراخ شده...

نظامی گری چرا ندارد... دستور داشتیم در هر شرایطی فاصله ی دومتری با فرد جلویی ستون داشته باشم. فرد جلویی ام دوید. متوجه شدم فرمانده فرمان دویدن داده است...

شروع به دویدن کردم

-هن؛ هن ... در اوج خستگی بودم. صدای رگبار دوباره بلند شد. گوش هایم را با دست هایم مسدود نکردم چون که دیگر به این صداها عادت کرده بودم!

چراغی روشن شد... چشم هایم درد گرفت. فرمانده فریاد زد : "کی خسته است" همه یکپارچه گفتند "دشمن" و زیر لب گفتم ای جماعت دروغگو! نیشخند

 

نوبت به زیبا ترین قسمت آموزش رسید... محو شدن در آسمان و جهت یابی. دیدم بشریت به جایی می رسد که حتی از این ستاره های آرام و بی آزار چطور استفاده های وحشیانه می کند ...

به هر حال آسمان بیابان بود و دشت نور باران بالای سرمان...

آموزش تخمین مسافت هم در پیش بود. همزمان چهار انفجار در اطراف ایجاد شد. خیره خیره نگاه می کردم. بشکه های نفتی با C6 منفجر می شدند. هر کدام به هوا می رفتند و در آسمان منفجر می شدند؛ گویی نور باران شده است...

 

/ 10 نظر / 6 بازدید
سینا

خیلی باحال بود [لبخند] با متنت کلی رویا چیدم تو ذهنم . [لبخند] آسمان کویر ... ستاره های درخشان ... باران نور ...

دنیای حرفه و فن

سلام. خاطراتت روز بروز جالب تر می شوند. انفجار و ستاره و آسمان. خوب می نویسی. مستفیض می شویم هر دفعه. خاطرات و خطرات مدرسه را هم بنویس... البته دانشگاه که جای خود دارد. اتفاقا برادرم که در عملیات های مختلفی بوده است از ان روزها تعریف می کرد. شهدا و زخمی ها و این که چطور بچه ها در برابر چشمانشان تیر خورده اند یا تکه تکه شده اند یا سوخته اند در اتش خشم دشمن... واقعا که انسان باید بنشیند و خاطره ها را بشنود...

می شنوم

به به اخوی تو هم عضو گردان عاشورایی انشالله نیاز نباشه با آرپی جی 7 و کلاش بریم جنگ خدا بخواد اینبار با شما وفیزیک تو مسابقات علمی گردان عاشورا را بندازیم [چشمک]

محمد مهدی

جالبه ولی من یکی که عمرا نظامی بشم من خود سربازیشو هم تو فکر دو در کردنم اونوقت بیام اختیاری نظامی بشم عمرا!

هدیه ی بچه های مطهرونی

و خداوند بر تاب با کودکانمان تاب می خورد!!! سلام دوست عزیز، بر روی چشمان بچه های مطهرونی قدم رنجه کنید و خداوند را بر تاب بازی با کودکان مشاهده کنید.

عطیه موسویان

سلام خسته نباشید خیلی زیبا بود.. به نظر من از قبلیا بهتر... [تایید] خصوصا مانوری که رو لحظات داشت... کلا مثکه در 14سالگی خیلی مانور رفتینا!! :دی خسته نباشید.. موفق باشید...

سپهر

سلام ! وبت باحاله ! مخصوصا انفجاراش !

امیرحسین

سلام خسته نباشی . من امیر حسینم هم خوابگاهیت چرا لینکم نمیکنی